زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعـب روزی بوالعجـب کـاری پریشـان عالمـی (حافظ)
روزها نوشته یا روزها نگاره
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعـب روزی بوالعجـب کـاری پریشـان عالمـی (حافظ)
زندگی سرشار از نمادها و استعاره هایی است که اغلبِ ما، آن ها را فراموش می کنیم. این نمادها از طبیعت شروع می شود و در رفتارهای انسان ها گسترش می یاید. در کتاب مکتب های ادبی به نقل از شخصی به نام آلن آمده است: "نکته ی جالب زندگانی بشر این است که همه چیز گفته شده ولی هیچ چیز کاملاً درک نشده است"*. یعنی ادراک فراتر از دانستن است.
انگار قرار بود آن روز همه چیز شانزده باشد. روز، پلاک و حتی اتفاقاتی که می افتاد. انگار قرار بود همه چیز مشابه که سال ها نبودند، آن روز با هم بیایند و من خوابیدن را خواب ببینم در حالیکه همه ی این ماجرا هم خود خوابی بیش نیست. با آن که خوابی واقعیت پیدا کرده بود ولی باز انگار آن چه در خواب بود کاملتر است.
* سید حسینی، رضا . مکتب های ادبی. جلد اول، تهران: انتشارات نگاه، یک هزار وسیصد و هشتاد و چهار، صفحه ی صد.
فصل پاییز و زمستان رو خیلی دوست دارم بیشتر از دو فصل دیگر؛ و حالا سلام...
چندی بود بیشتر درگیر وضعیت ظاهری وبلاگ بودم. یکی از دوستان (آیدین) که از خوانندگان پنهان است، لطف داشت گله کرد ازین تاخیر...هرچند سعی کردم همه ی جمله های خوب کتاب اعترافات ژان ژاک روسو رو بدون اینکه تلاشی برای نگهداریش بکنم، فراموش کنم ولی بدون هیچ دلیلی جمله ی زیر جا ماند.
"...اما تنها یک چیز بالاتر از قدرت آن هاست {دشمنان من} و می دانم از دستیابی بدان عاجزند: در حالی که از وجود من در عذابند، نمی توانند مجبورم کنند که از وجود آنان در عذاب باشم"*.
* روسو، ژان ژاک .اعترافات. ترجمه ی مهستی بحرینی، تهران: انتشارات نیلوفر، یک هزار وسیصد و هشتاد و پنج، صفحه ی ششصد و نود و سه.
*****
حدود یک سال و اندی پیش برای جشنواره ی هنر محیطی Wadden Art توی هلند ایده فرستادم. درسته که طرحم بین نه طرح برگزیده از سراسر دنیا نبود ولی ایده ام توی کتاب جشنواره چاپ شد که بالاخره با کلی هماهنگی یه نسخه اش را تهیه کردم. درباره ی طبیعت و ارتباط باطنی با آن؛ این اون چیزی بود که با اون مطلبم رو شروع کردم....خب فکر کنم ترجمه انگلیسی مطلبم رو با تصاویر بقیه ی ایده ها که رو سایتشون هم گذاشتن مطالعه کنید، بهتر باشه. اینم سایت جشنواره ....
قشنگ ترین ایده ی جشنواره که توی مقدمه کتاب اومده اینه که...."تو ممکنه طبیعتی رو ببینی که نمی دونستی وجود داره"...و من فکر می کنم نگاه به طبیعت مقدمه ای خوب برای نگریستن به عالم هستی باشه.
*****
گاهی زمزمه های تاریخ را می خوانم و گاهی هم می خوابم.
چیزی که فراموش نمی کنم خط افق و آسمانش است که حتی شب ها هم نمی خوابد.
باز آن ها را نظاره می کنم.
تکه ابرهای کوچکی که گاهی بازیچه هایی برای وزیدن باد هستند، گاهی هم برای خورشید شاخ و شانه می کشند و با کوچکی خودشان سایه های نرمی به زمین هدیه می کنند. اما گویی باد و خورشید ابرقدرت هایی هستند که به خیال خویش تصمیم می گیرند و نظراتشان را به زمین تحمیل می کنند. شاید آفتاب متضاد سایه باشد. اما وقتی شعاع های نور آفتاب پنجره را می شکافد، سایه و نور دوستانی آرام می شوند. آسفالت ها در برابر گرما کوتاه می آیند تا رنگ خاک را به خود جذب کنند. لحظات فقط با آمدن و رفتن ِ همین نور شمرده می شوند تا بالاخره روزی دیگر تمام شود.
قسمت دوم
گنجشک بی آشیانه پوسته های پسته ها را برای سیر کردن خود آزمایش می کند. دود کارخانه خط افق را می شکند و باد صبحگاهی قدم زنان از کنار ساختمان ها می گذرد. هیچ اتفاقی نمی افتد. در انتظار گودو روایت می کنند. راوی خودش خواب است. داستان بر تاریخ سوار است و تکرار می شود. گنجشک دیگر پرواز می کند.
قسمت سوم
آسمان رنگ های گوناگون را تجربه می کند ولی ما آن را به آبی می شناسیم. گاهی تغییر، ماهیت را عوض می کند و در حالت دیگر ماهیت غالب است. برای انسان "تغییر"، جریان است. سیال، اما در مسیری مشخص. تغییر بدون مسیر مانند مایعی است که ظرفی برای قرار گرفتن ندارد و بر زمین ریخته می شود.
همه دوست دارند سر بزنگاه جایی یا سر کاری برسند تا یا فرشته ی نجات باشند یا مدتی به داشتن شانس افتخار کنند و یا اصلاْ موارد دیگر که شمردن آن ها تعداد زیادی "یا" می طلبد. بعضی ها بیشتر سر بزنگاه قرار می گیرند که این شاید به دلیل احساسی بودنشان باشد یا نه کلاْ سر بزنگاه قرار داده می شوند. اندیشیدن لذت پایان ناپذیری دارد بطوریکه کسانی که درگیر آن شدند می گویند از آن نمی شود سیراب شد. اما به هر حال همه بهره ای از این داستان دارند و فکر می کنند بیش از هر چیزی سر بزنگاه های زندگی شان به دردشان می خورد. اما حالت های بوجود آمده اینقدر زیاد است که گاهی کارکرد این اندیشیدن را پایین می آورد. اما این اندیشیدن دو شاخه دارد که همچون ستون برای آن محسوب می شوند که اگر در کنار آن باشند اندیشیدن می تواند توانایی خود را بالا ببرد. آن دو سکون و ثبات است.
همیشه شاید، کار راه انداز خوبیه برای زندگی، البته شاید. ما هم خوشبختانه خیلی طرفه بایدها نمی ریم و به شایدها افتخار می کنیم.
شاید اینبار به درختی که سیم های برق جلوی آن را گرفته اند، خیره شوم. شاید برق دیده ی معصومانه ای که به یک گل نگاه می کند اندیشه ی یک مدعی را بلرزاند. شاید همه ی خواب هایی که نمی دانم چه هستند و تازگی ها زیاد آن ها را مشاهده می کنم را بفهمم. شاید دیوارها راهی برای عبور پیدا کنند. شاید که همه شایدهایشان را دوست داسته باشند.
در این دو هفته هوایی تازه کردم و به قزوین، الموت، سلطانیه، زنجان، اردبیل، سرعین، رشت، انزلی و اصفهان رفتم و بیش از هر چیز نگاه آب و صدایش و همصحبتی دوستان را به یادگار سپردم.
اولین بار اسم کمال مسایلی را حین بحث بچههای دانشگاه شنیدم. از ملاقات اول هم خاطرهای ندارم تا کلاسها؛ که الان دنیای خاطرات هستند (البته خاطرات من با مسایلی به کلاسها ختم نمیشود). بهتر است با مثالی شروع کنیم. اگر انشایی با موضوع "ابرها" داشته باشیم، با متنی خیلی رسمی آن را نمینویسیم. نوشتن در مورد مسایلی هم چنین است. کمال مسایلی را نمیشود با سوابقش معرفی کرد. حتی بعد از این همه معاشرت، هوس دونستن اینکه او کجا و کی کار هنری را شروع کرده، به من دست نداده است. او در این قالبها نمیگنجد. او انسانی معمولی است که نگاهی عمیق دارد. هنر بخشی از وجود اوست و در جریان زندگی او پدیدار شده که کاملاً با او عجین است. هنر و هستی نزد او به هم بسیار نزدیک به نظر میآیند. وی به طبیعت و طبیعت اشیاء خاصه چوب که برای کارش نیاز است توجهای خاص دارد. بدین معنی که لحظهای خود را از آنها غافل نمیکند. این یعنی انکشاف. انکشافی که در هنر رخ میدهد و من فکر میکنم مسایلی به نیکی از آن بهره برده است. یادم میآید میگفت: "از روی کارهای بچهها، میتوانم آنها را حدس بزنم". از روی تعارف و قاعدههایی که بیجهت روابط انسانها را خشک میکند به او نمیشود نزدیک شد. صمیمیت، روانی و راحتی میطلبد و آنگاه است که بیشتر خودمان خواهیم بود. مسایلی در کار با چوب حقیقتاً فردی ارزشمند است. این نکتهی سادهایست که از همنشینی با همصنفان او به راحتی قابل فهم است. ابزار فقط وسیله نیست بلکه بخشی از کار هنریست؛ این از جمله نکاتی است که از او آموختهام. وی را با سبک و سیاق هم نمیشود سنجید. به لحاظ هنری به کار سنتی تبحر دارد. اما کار مدرن هم خوب میشناسد. ولی هیچکدام از آن دو نیست یعنی در مرزی قرار نمیگیرد. این به نظر من گرایش به اصل هنر است. کارهای او دستهبندی و امضا نشدهاند. گاهی این رشدیافتگی و گاهی هم عکس آن است. دلیل اینکه مسایلی شامل قسمت اول است مرتبهای از فهم است. شاید این نکته تمثیل باشد و با کمی تلاش به سبک و سیاقی هم برسیم اما برای او حاصلی نیست زیرا شکل ارائهی آثار او باید خارج از این روشهای مرسوم باشد. بنابراین یافتن در آن دخیل است که با معاشرت و تعمق حاصل میشود.
چندی پیش وقتی با یکی از بچههای سالپایینی همصحبت شدم دوباره ناخواسته به دوران پایاننامهی کارشناسی یعنی "رویای روان" برگشتم. همان عاملی که مرا بالاخره پس از چندین سال پای این نوشته نشاند. ارتباط من با "رویای روان" و مسایلی بیشتر ارتباطی عاطفی بود. هر وقت چند صفحهای به آن اضافه میشد یا کار اصلی کمی جلو میرفت حتی زمانی که در کارگاه شخصی او بودم، مسایلی برای خواندن چند صفحه یا پیش رفتن جزیی از کار، همه چیز را رها میکرد و مدتی صحبت میکردیم (البته این ویژگی او برای همهی دوستان بود). خب حالا پس از گفتگو با هم دانشگاهیم مطمئن شدم که "رویای روان" آخرین پایاننامهای بود که مسایلی پس از حدود ]فکر کنم[ پانزده سال استاد راهنمای آن بود و حالا "رویای روان" خاطرهای مشترک را با خود به دوش میکشد. بالاخره پس از این مدت دانشگاه را هم نیز رها کرده است. البته هنوز از این داستان چیزی نمیدانم تا با این متن یادی را برایش تازه کنم. اما میدانم که او برای خودش به دانشگاه نمیآمد و حالا هم بدین خاطر نمیرود. این فقط بخشی از جریان زندگی است؛ آمدن و رفتن.
در آخرین صحبتهای روزهای پایاننامه با مسایلی گفتیم؛ شاید پایان یک هنرمند این باشد که به طبیعت رفته و نظارهگر باشد. گاهی فکر میکردم که یکی از اسرار هنر ماندگاریست اما حال فکر میکنم این نگاه ساده، سازندهی آنچه است که ممکنه ماندگار هم شود.
کپي برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز می باشد .
All Rights Reserved ® 2008-2010 © by hadefasel.blogfa.com
POWERED BY BLOGFA.COM