تبليغاتX
-- حدفاصل --

-- حدفاصل --


چراغ حیاط لحظه ای خاموش می شود تا جیرجیرک شروع به صدا زدن دوستان خود کند. ستاره ها بیدار می شوند؛ شب می شود و رنگ ها عوض می شوند. گاهی روز فراموش می شود، گاهی تصاویر به گردش در می آیند تکان می خورند ولی هستند به شکلی که برای آن ها تصور شده است. اشکال نزدیک و دور می شوند، وقتی جلو می آیند خودشان را کمرنگ می کنند و ابری کوچک به تن می کنند تا سایه را به مهمانی چشم ها بیارند. نشسته ام تا گنجشکان تمرین پرواز کنند و سفره ای از دانه ها برای هم باز کنند، به مهمانی بروند و آواز خود را تقدیم جوانه ها کنند. صدای باد آوازشان را رهبری می کند. همچنان صدای قدم ها می آید، انتهای این راه فقط سکوت نیست، پژواکی از آوای آشناست.


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 11:36  توسط فواد  | 


آفتاب از کناره ی زمین بیرون می آید و سکوت سایه را می شکند. اجسام به سایه ها پناه می دهند ولی آفتاب کار خود را می کند. باز سایه ها و آفتاب می مانند و از یکی به دیگری تبدیل می شوند...این تبدیل خود قصه ای جداست؛ قصه ای به وسعت قدمت اشیا....نوری در تاریکی به مبارزه بر می خیزد، روشن می شود، خاموش می شود، حرکت می کند و یکباره برای نتیجه ی مبارزه می ایستد....

حال زمان قاضی آنان است....


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 18:13  توسط فواد 


   آسمان وقتی می خواهد بگرید، ابری می شود. گاهی اخم می کند، گاهی رنگ ها را عوض می کند تا شاید نگاه ها به اشیا کمی تغییر کند. چقدر شاداب نفس می کشد آسمان در تیرگی سایه وار ابر؛ وقتی خورشید فکر می کند و زمین به درختان دلداری می دهد. گاهی سایه ایجاد می شود و گاهی ابرها بر نور محیط می شوند و رنگ ها خود را به چیزی اشتباه می بازند. اما وقتی ابرها همه ی آسمان را تسخیر نمی کنند بیشتر باید به قصد آن ها فکر کرد.

  باز آبی آبیست اگر به زندگی، ماهی ای در آب امیدوار باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 22:8  توسط فواد  | 


   یک زمین، یک آسمان. آشیانه ی کوچک ما روزها و شب هایی دارد که می گذرند تا خورشید پیرتر شود و انسانی که حیات معقول دارد جوان تر. این آشیانه سایه ای دارد که می شود نشست و رشد درختان را دید، صدای آب را به گوش گربه های گرسنه فرستاد. گاهی سیر نمی شوند! گاهی اینقدر می خورند که توانی برایش نمی ماند اما باز سیر نمی شوند. شهر همیشه بیدار است تا خواب های خود را تعبیر کنند. ای کاش می خوابیدند تا دیگر نیازی به ساحر نباشد. یک خواب ابدی بهترین غذا برای آن ها !

   دربند می روند تا آزاد باشند...اما قلبی کوچک می شکند تا بیشتر بتپد برای سایه ی درخت. اما باید با گوش صدای این ضربان رو شنید صدای چیک چیک آب رو. با دستان باید لمسش کرد....


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:44  توسط فواد  | 



(نمای داخلی، اتاق تاریک، قیژ قیژ دری که در حال باز و بسته شدن است)
(مرد در حالیکه به سمت پنجره قدم می زند): سنگینــی غروب هنوز بر آسمــان تاریــک شــب قدم می زند.
صدای آشنا: ای کاش می توانستم چراغ های شهر را خاموش کنم.
مرد: چشم ها، وابسته به تاریکی ست اما روشنایی بخشی از تاریکی ست. (درب ساکت می شود)
صدای آشنا: پس نیازت به فرق سیاه و سفید حل شده است. دلیل نگاهت به بیرون پنجره برای چیست؟
مرد (در حالیکه دو دست خود را از پشت به هم گره می زند): برای یک اتفاق...برای لحظه هایی که هدر رفته ولی حسرت ندارند .....


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 2:10  توسط فواد  | 


   بعضی چیزها همیشه بوده اند، از قدیم؛ از زمانی که موجودیت تحقق پیدا کرد و اشکال هستی متجلی. اشیا در انعکاس نور دیده می شوند و اگر انعکاسی نباشد، آن ها هستند ولی دیده نمی شوند. مفاهیم بنیادین هستی از این لحاظ هستند. فرهنگ یکی از آن هاست. 

   زمان فراموش می شود مثل بعضی تصاویر که از جلوی چشمان ما می گذرد. سایه فراموشی زمینی وسیع را سیراب می کند هر چند با آبی شور.


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 2:3  توسط فواد  | 


کپي برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز می باشد .

All Rights Reserved ® 2008-2011 © by hadefasel.blogfa.com

POWERED BY BLOGFA.COM